تو را به جرم نگاه زیبایت در زندان قلبم محکوم به حبس ابد می کنم مگر آنکه در دادگاه عشق در حضور عاشقان اعتراف کنی که دوستم داری .. .. .. ..
+ نوشته شده توسط ورژ در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت
9:49 |
|
تو را به جرم نگاه زیبایت در زندان قلبم محکوم به حبس ابد می کنم مگر آنکه در دادگاه عشق در حضور عاشقان اعتراف کنی که دوستم داری .. .. .. ..
+ نوشته شده توسط ورژ در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت
9:49 |
يه روز تركه با دوست دخترش مي رفته مي رسن به پليس راه تركه به دختره مي گه برو اونطرف پليس راه من كه ردمي شم بگوتجريش تا كسي شك نكنه و سوارت كنم تركه رد مي شه دختره يادش میره چي بگه مي گه ونك تركه مي گه نه مسيرم نمي خوره !!!!!!!! + نوشته شده توسط نورویک در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت
14:59 |
هیچ چیز غیر ممکن نیست چون غیر ممکن به نوبه خود ممکن است + نوشته شده توسط نورویک در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
17:52 |
تو رو ۱۵تا دوست دارم ۷ تا آسمون 7 تا زمین و 1 دنیا
+ نوشته شده توسط نورویک در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
17:49 |
شما طبق ماده ۵ قانون ۲۷ رفاقت محکوم هستید تا ابد در قلب من بمانید + نوشته شده توسط نورویک در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
17:47 |
میدونی فاصله بین انگشتها برای چیه؟؟؟ برای اینکه یکی دیگه با انگشتاش اونارو پر کنه + نوشته شده توسط نورویک در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
17:44 |
جاذبه زمین وجود ندارد و سیبها به خاطر تو می افتن زمین چون تو تنها جاذبه زمینی
+ نوشته شده توسط نورویک در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
17:42 |
سه ديوانه هم اتاقي بودن - يك روز خبر آوردن كه دوتاشون بالا پايين مي پرن و ميگن كه ما سيب زميني هستيم و داريم تو روغن سرخ ميشيم و سومي ساكت نشسته ! رييس بيمارستان هم طبق معمول رفت كه اين ديوونه رو مرخص كنهه. پرسيد تو چرا با دوستات نيستي ؟ اون هم گفت : آخه من كف ماهيتابه چسبيدم + نوشته شده توسط ورژ در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت
0:38 |
گاه گاهي که دلم مي گيرد به تو مي انديشم خوب در يادم هست چه شبي بود آن شب! تو همان نوگل ديرينه و من برگ زردي که فتاده است به خاک و من اندر عجب اين ديدار که تو بعد از سال ها، هم چنان زيبايي! کاش مي دانستي که چه کردي با من در همان لحظه که لبريز ز شوقت بودم
+ نوشته شده توسط ورژ در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت
14:25 |
رشتيه ميره خونه ميگه عباس آقا زير تخت اکبر آقا تو کمد احمد آقا تو تراس ! سوک سوک
+ نوشته شده توسط ورژ در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت
14:24 |
رشتیه کتاب می نویسه بعد که تموم شد صفحه اولش می نویسه "تقدیم به بابام که بهترین دوست پدرم بود" + نوشته شده توسط ورژ در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت
11:13 |
ترکه مي ياد تهران پرشيا مي بينه مي زنه شيششو خورد مي کنه صاحبش مي گه مگه مرض داري ترکه مي گه اااااااااااا مال تو بود؟من فکر کردم مال شوکته
+ نوشته شده توسط ورژ در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت
11:1 |
سلام دوستان . بعد از ۴ ماه آپ کردم ... .... نظر یادتون نره ......مرسی
+ نوشته شده توسط ورژ در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت
1:9 |
از جلو چشم خفه شو .. .. .. کسی با تو زر نزد .. .. ..وقتی با من حرف می زنی دهنتو ببند + نوشته شده توسط ورژ در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت
0:42 |
به ترکه خبر ميدن: بابا شدي! ميگه: پس به زنم نگيد ميخوام سورپرايزش كنم ......
+ نوشته شده توسط آندره در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت
17:31 |
اخونده با دوچرخه به يه خانموم ميزنه مي افته رو خانومه مردم ميان که بلندش کنن ميگه:خواهشن صحنه ي تصادف رو به هم نزنيد تا پليس برسه........... + نوشته شده توسط آندره در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت
17:26 |
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست ................
+ نوشته شده توسط آندره در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت
21:58 |
ترکه می ره جبهه بعد از 2 روز برمی گرده .میگن چی شد اینقدر زود برگشتی؟ میگه : بابا اونجا به قصد کشت تفنگ بازی می کنن ..........
+ نوشته شده توسط آندره در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت
15:38 |
مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد. زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد! مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد. زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد! از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد. ولي زن همچنان مشغول خريد بود...........
+ نوشته شده توسط آندره در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت
10:57 |
يارو مي ره کنسرت ابي وقتي کنسرت تموم مي شه هر کي يه چيزي به ابي مي گه ابي جمالتو ابي صداتويارو رو جو مي گيره مي گه ابي مادرتو .......... + نوشته شده توسط آندره در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت
10:38 |
يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست ..........
+ نوشته شده توسط آندره در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت
9:47 |
ترکه با يکي تصادف مي کنه افسر مي ياد ميگه: کدومتون مقصريد؟.......ترکه مي گه والا من خواب بودم نديدم از اين اقا بپرس ........ + نوشته شده توسط آندره در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
10:12 |
ترکه مي ره استاديوم جاي اينکه فوتبال نگاه کنه مرتب بالا سرشو با تعجب نگاه مي کرده. بهش مي گن چرا فوتبال نگاه نمي کني؟ مي گه: دنبال کلمه زنده مي گردم...........
+ نوشته شده توسط آندره در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
10:9 |
روز یه روحانی میره بالای منبر یه خانم میگه حاج آقامن تو خونه حجاب مو رعایت میکنم حاجی میگه آفرین کلید بهشت رو بدید به این خانم! یه خانم دیگه میگه اینکه چیزی نیست من چادر هم میپوشم حاجی میگه آفرین کلید بهشت رو بدید به این خانم ! یه خانم دیگه میگه من تو خونمون با رکابی میگردم. حاجیه میگه آفرین کلید خونه اینا رو بدید به من ............ + نوشته شده توسط آندره در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
10:7 |
اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من!!!
+ نوشته شده توسط آندره در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
10:5 |
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم ............
+ نوشته شده توسط آندره در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
10:3 |
يه روز سه نفر ميرن پيش عزرائيل، اولي(امريكائي):عزرائيل كي ميشه ما بزرگترين موشك دنيا رو بسازيم. عزرائيل:1500سال ديگه، اولي ميزنه زيره گريه وميگه عمر من تا اون موقع كفاف نميده. دومي( ژاپني):عزرائيل كي ميشه ما ريزترين كامپيوتر دنيا رو بسازيم. عزرائيل:1700سال ديگه، دومي ميزنه زير گريه ميگه عمر من تا اون موقع كفاف نميده. سومي(عربه):عزرائيل كي ميشه ما آدم بشيم. اين بار عزرائيل ميزنه زير گريه و ميگه عمر من تا اون موقع كفاف نميده ............. + نوشته شده توسط آندره در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
9:56 |
ترکه ميره تو خاک عراقي ها لخت ميشه مي خوابه رو زمين بهش ميگن چرا اين کار ها را مي کني......ميگه دارم به خاک دشمن تجاوز مي کنم..........
+ نوشته شده توسط آندره در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
9:40 |
ه دختر رشتيه تو خيابون ميرفته يه هو يه پسره محکم بغلش ميکنه دختره ميگه ببين تا هزار ميشمارم اگه ولم نکني جيغ ميزنم .............
+ نوشته شده توسط آندره در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت
10:8 |
|
آمار بازدید روزانه
|